رئیس
شورشی ها سوسانو و سایونگ رو از زندان بیرون میاره و سوسانو به خاطر
مشکلاتی که برای رئیس شورشی ها به وجود آورده ازش عذر خواهی میکنه و میگه
که من اومدم تا با شما تجارت کنم و قول میدم تمامی چیزهایی رو که از دست
دادید رو بهتون بر گردونم .

توچی
هم از اون طرف به خیال اینکه جومونگ مرده ، میاد خبر کشته شدن جومونگ رو
به یونگ پو میده و یونگ پو هم این خبر رو به تسو و ملکه میرسونه ، تسو هم
مثل همیشه حال یونگ پو رو میگیره و میگه تا چیزی رو با چشمات ندیدی باور
نکن ، به طبع تسو از این ماجرا ناراحت میشه ، چون جومونگ همراه گروه
تجاری یون تا بال بود و سوسانو هم همراه اونا بود و توی این فکر بود که
نکنه برای سوسانو مشکلی پیش بیاد .

بویونگ
هم پیش بانو یوها میاد و خبر زندانی شدن جومونگ رو بهش میده ، بانو یوها
هم تصمیم میگیره که به خونه یون تا بال بره تا ببینه موضوع چیه ، این طرف
هم تسو نگران سوسانو هستش و اونم به خونه یون تا بال میره . تسو زود تر
میرسه و با یون تابال صحبت میکنه ، یون تابال هم میگه که جای نگرانی نیست
، سوسانو کار خودش رو خوب بلده ، وقتی که تسو میاد از خونه یون تابال خارج
بشه ، همزمان بانو یوها وارد خونه یون تابال میشه و تسو با تعجب از یوها
میپرسه که شما اینجا چیکار میکنید؟ یوها هم میگه که من اومدم از یون تابال
به خاطر نگهداری از جومونگ تشکر کنم . وقتی تسو میره ، یوها و یون تا بال
با هم صحبت میکنند و یوها به یون تا بال میگه که جومونگ دست دزد ها اسیر
هستش و یون تابال با عجله یک گروه با رهبری اوته میفرسته تا ببینه
موضوع چیه

بر
میگردیم داخل هنگ این ، سوسانو با زیرکی تمام ، خلاصه رئیس شورشی ها رو
راضی میکنه و اونم جومونگ و ماری و اویی و هیوپ رو آزاد میکنه و ازشون به
خاطر زندانی کردنشون عذرخواهی میکنه و جومونگ و سوسانو و ... به کاروان
بر میگردند . موقع رفتن به گوسان ، شورشی ها هم میان و به کاروان تجاری
یون تابال می پیوندند و اینجاست که جومونگ میفهمه که دلیل آزادیش ،
پیشنهاد همکاری سوسانو با رئیس شورشی ها بوده تا اونا هم سهمی از نمک
داشته باشند

اوضاع
در بویو هم که به خاطر کمبود نمک به هم ریخته و شاه دستور جیرده بندی نمک
رو داده و داخل شهر کلا آشفته هستش . اوته از هنگ این بر می گرده و خبر
سلامت بودن شاهزاده جومونگ و سوسانو رو میاره و یون تا بال خیلی خوشحال
میشه . و بعدش یون تابال به قصر بویو میره و به شاه پیشنهاد میکنه که من
به شما 2000 کیسه نمک میدم و در عوضش میخوام که یکی رو به کارگاه من
بفرستید تا روش شمشیر سازی رو به ما یاد بده . شاه هم ناچارا قبول میکنه
و بعدش یون تابال بانو یوها رو میبینه و خبر سالم بودن جومونگ رو بهش
میده ، یوها هم خیلی خوشحال میشه

به
خاطر مشکلی که پیش اومده ، یو می یولی و همه پیشگویان جلسه میذارند ، اما
راه حلی رو پیدا نمیکنند . یو می یول پیش بانو یوها میاد و باهاش صحبت
میکنه و میگه که من از کودکی که وارد قصر شدم عاشق گوم وا بودم ، اما چون
راهبه بودم نتونستم عشقم رو بهش ابراز کنم و حالا هم از تو خجالت میکشم ،
چون من باعث شدم که هموسو در غار زندانی بشه . اما حالا اومدم که از تو
بخوام تا با شاه حرف بزنی تا دست از این یه دنده گیش برداره ، یوها هم
حالش رو میگیره و میگه که منم با شاه موافقم و این تو هستی که سر سختی به
خرج دادی

جومونگ
و بقیه کاروان به گوسان میرسند ، یک کشور فقیر که تا با مردمش در مورد
کوه نمک صحبت میکنی ، فرار میکنند ، جومونگ و سوسانو خیلی ناراحت میشند و
تصمیم میگیرند که خودشون دنبال کوه نمک بگردند . اما متاسفانه نه تلاش و
جستجوی جومونگ و سوسانو و یاراش به ثمر میشینه و نه تلاش شورشی ها . و
رئیس شورشی ها عصبانی میشه و به سوسانو میگه که شما من رو گول زدید ، تا
اینکه یک پیر مرد از قبیله گوسان میاد و میگه که کوه نمک وجود داره . اما
یه نفر جلوی ورود افراد رو میگیره و میگه که این کوه طلسم شده هستش و کسی
نباید وارد اون بشه ، به همین دلیل هستش که مردم اینجا فقیر هستند و من
به شما اون کوه رو نشون میدم اما از شما میخوام که بذارید تا مردم از
سهمیشون استفاده کنند تا قحطی از بین بره

خلاصه
پیر مرد ، اونها رو به سمت کوه میبره و شبانه نزدیک غار میشن و پیر مرد
به داخل غار میره و یه سنگ نمک میاره بیرون و اونها رو مطمئن میکنه که
داخل غار نمک هستش ، اما همین هنگام مامورین کوه اونها رو محاصره میکنند و
پیرمرد رو می کشند و جومونگ و سوسانو و همه ... رو دستگیر میکنند . راهبه
ای که مسئول اونجا بود رئیس گروه تجاری رو صدا میکنه تا ازش در مورد
اومدنش به گوسان سوال کنه ، سوسانو مسئولیت رو قبول میکنه و پیش راهبه
میره ، راهبه سوسانو رو بازخواست میکنه و بهش میگه که تو حق نداشتی به
کوه نزدیک بشی ، چون این کوه مقدس هستش و برای مردم گوسان هستش ، اما
سوسانو میگه که شما اصلا به فکر مردم نیستین ، مردم شما از تمامی کشورها
فقیر ترند

بذارید
ما با این کشور تجارت نمک داشته باشیم تا مردم اینجا از فقر بیرون بیان ،
راهبه هم میگه که این کوه نمک مال من و مردم کشور ما نیست ، چون اون زمان
قبیله هابک ( قبیله ای که پدر بانو یوها رئیس اون بود ) به ما کمک کرد ،
من قسم خوردم که این کوه رو به هابک بدم ، تا اینکه سوسانو یهو یادش میاد
که جومونگ بهش گفته بود که پدر بزرگش رئیس قبیله هابک بوده . خلاصه میرند
دنبال جومونگ و از زندون درش میارند و راهبه بهش تعظیم میکنه و ...

داخل
کاخ بویو ، شاه میگه که ما سرباز به هان نمی فرستیم و زیر بار ظلم اونا
نمی ریم و دستور میده که آماده بشند تا به اوک جو حمله کنند ، تا نمک مورد
نیاز رو تامین کنند . تسو هم از شاه درخواست میکنه که رهبری سپاه و جنگ
رو به اون به ، گوم وا هم قبول میکنه

این
خبر به هیون تو میرسه و یانگ جونگ یه سپاه برای حمایت از اوک جو میفرسته ،
با این حال گوم وا میگه که باید حمله کنیم ، تا اینکــــــــه جومونگ و
سوسانو سر وقت میرسند به بویو و میرند پیش شاه و میگن که دیگه جنگ لازم
نیست ، چون ماه کوه نمک داریم و دیگه نیازی به هان نداریم ، شاه هم خیلی
خوشحال میشه و دستور یه مهمانی رو میده

هفته بعد حتما خلاصه قسمت نوزدهم سریال افسانه جومونگ رو ببینید ، چون موضوع داره جالب میشه و جومونگ .....





