بــــله ، داشتم واستون میگفتم ، فرشته نجات سوسانو
یعنی آقای پرنس جومونگ سر میرسه و جون سوسانو رو نجات میده . چند نفری
میمیرند و چند نفری هم فرار میکنند . فردی که مرده بود توسط سایونگ
شناسایی میشه و میفهمند که یکی از سربازان سپاه هنگ – این هستش . خلاصه با
پی گیر های به عمل اومده میفهمند که رئیس سپاه هنگ این به علت یک سری
خیانت ها از کار بر کنار شده و الان با سربازانش یک گروه شورشی و خطرناک
رو به راه انداختند . به همین دلیل سایونگ پیشنهاد میکنه که بهتره به بویو
برگردیم ، وگرنه توسط شورشی ها کشته خواهیم شد . سوسانو هم در شک میمونه
....

جومونگ
تصمیم میگیره که به جایگاه شورشی ها بره تا از قدرت و تعداد اونا خبری به
دست بیاره . و اما میرسیم به یانگ جونگ که سر زده به بویو اومده ، یانگ
جونگ پیش شاه میاد و بهش میگه که ما میخواهیم وارد جنگ با یه سپاهی در
جنوب بشیم و اگر کشور بویو به ما ده هزار سرباز بده ، مشکلات ما بکلی تمام
میشه . از اون طرف هم تسو که طرفدار یانگ جونگ هستش سعی میکنه که پدرش رو
متقاعد کنه که به سپاه هان سرباز اعزام کنه ، اما گوم وا هنوز تردید داره
. جومونگ هم به همراه ماری و اویی و هیوپ آمار گروه شورشی رو در میاره و
میفهمه که اونا افرادی رو که میگیرند برای برده فروشی نگه میدارند و
اموالشون رو غارت میکنند

فرمانده
شورشی ها هم کاروان تجاری سوسانو رو تحت نظر میگیره و به سربازانش میگه
که به محض حرکت کاروان تجاری به اونا حمله کنید و سوسانو رو زنده برای من
بیارید .. اون طرف هم که سوسانو از موضوع خبر داره که با حرکتش به گوسان
ممکنه که جون کارگر هاش به خطر بیافته ، تصمیم میگیره که بر گرده به بویو
، اما جومونگ میگه که اگه امکان داره یه دو روزی به من فرصت بده تا خودم
موضوع رو حل کنم . سوسانو هم موافقت میکنه

جومونگ
و ماری و اویی و هیوپ با هم تصمیم میگیرند که به مخفیگاه شورشی ها برند و
به خاطر همین نقشه میکشند که به صورت یه گروه تجاری 4 نفره از گذرگاه
شورشی ها عبور کنند تا شورشی ها اونا رو دستگیر کنند و اونا رو به عنوان
برده به مخفیگاهشون ببرند و جومونگ
و یاراش هم شبانه خودشونو از زندان شورشی ها نجات بدند و برند سر وقت رئیس
شورشی ها و از شرش خلاص بشند . این نقشه اونا عملی میشه و به عنوان برده
به زندان شورشی ها می افتند . این خبر به سوسانو هم میرسه و اون هم خیلی
نگران میشه

همه
چیز داشت خوب پیش میرفت تا اینکه هان دانگ ( زیر دست توچی ) برای خرید
برده ها پیش رئیس شورشی ها میاد .و متاسفانه جومونگ رو شناسایی میکنه و
به رئیس شورشی ها خبر میده . شب که میرسه جومونگ و دوستاش از زندان فرار
میکنند تا نقشه کشته شدن رئیس شورشی ها رو عملی کنند، اما رو دست میخورن و
باز هم گیر می افتند

هان
دانگ هم کارش پیش شورشی ها تموم میشه و به رئیسشون میگه که اگه اونا رو
بکشید رئیس ما ( توچی ) پول خوبی به شما میده ، خلاصه با همون خیال به
بویو بر میگرده و به توچی این خبر رو میده ، توچی هم خوشحال میشه و میره
پیش پرنس یونگ پو . در این میان که توچی و هانگ دانگ با هم صحبت میکردند ،
بویونگ صداشونو میشنوه و از موضوع با خبر میشه و خیلی ناراحت میشه

یو می یول
هم که در فشارهای مراسم مخصوص به خودش هست ، وسط کار غش میکنه و واسش آب
قند میارند . یانگ جونگ هم از اون طرف به تسو فشار میاره که از پدرت ( گوم
وا ) ok رو بگیر و به هان سرباز بفرست تا روابط بین ما بهتر بشه ، اما تسو کاری از دستش بر نمیاد و شاه هم به صراحت به یانگ جونگ میگه که بهت سرباز نمیدم و اگه کار خطایی کنید با شما وارد جنگ می شیم

یو
می یول هم که خبر حمله و جنگ به هان رو میشنوه پیش گوم وا میاد و ازش
گلایه میکنه و میگه که من ده روز عبادت میکردم ، اما شما یکبار هم به دیدن
من نیومدید . من تمام عمرم رو وقف شما کردم و حتی زمانی که روحانی نبودم
به شما علاقه داشتم . گوم وا هم میگه که به خاطر ظلمی که شما در حق هموسو
کردید ، شما رو نمی بخشم

بر
میگردیم به قبیله هنگ – این ، سوسانو و کاروانش منتظر بازگشت جومونگ هستند
، اما جومونگ دست شورشی هاست و سوسانو تصمیم میگیره که خودش شخصا به
اقامتگاه شورشی ها بره و باهاشون معامله کنه . خلاصه به پایگاهشون میره و
میگه که میخوام با سر دسته راهزن ها صحبت کنم اما اونا میگن که رئیسمون
نیستش فعلا و شما باید تا زمان اومدن رئیسمون زندانی بمونید

سوسانو
و جومونگ در یک بند با هم زندانی میشن و جومونگ از وضع پیش اومده اظهار
ناراحتی میکنه و عذر خواهی میکنه ، اما سوسانو کارش از این حرفا گذشته و
به کل عاشق شده و در جواب میگه که من زندگی خودم رو می دم تا تو زنده بمونی ، حتی اگه در این راه بمیرم هم هرگز پشیمان نمیشم . جومونگ هم میگه که منم .....






